سلطان العلماء بهاء الدين محمد بلخى ( پدر مولوى ) ( بهاء ولد )

16

معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى )

خوابى را ماند كه از وى چيزى در بن دندان نمىماند اما از رنجهاش طلخى در بن دندان مىماند خواب هنوز خوش‌تر از خوشيهاى اين جهانست پس چه جان بايد كندن از بهر خوشى كه خواب از وى خوش‌تر بود پس خوشيهاى اين جهان را كم طلب رو بطلب خوشيهاى آخرت آر اما هر كسى مىگويد كه من اعتقادى كرده‌ام آخرت را و طالب آخرتم و آن طلب و اعتقاد من كم‌وبيش مىشود هيچ شكى نيست كه گفتن او نقشيست كه بر در گرمابه خود كرده است و لكن جان ندارد و زندگى ندارد اگرچه نقش درخت بر در خانه بكنى و ليكن كيفره آنگاه برى كه به مزه ميوه‌اش اندر رسى اما هرگاه كه در خود اخلاص و اشتياق بينى و اعتقادى و طلب بينى براى لقاى اللّه نشانش آنست كه التّجافى عن دار الغرور و الانابة الى دار الخلود بيابى آنگاه بدان كه درخت تو زنده است مزه بيابى الا كسى كه مزه نيابد بدانك اسب صورت در گرمابه دارد جولان نتوان كردن چون گوش را پنبه و سرب بيا كنى آن‌قدر آواز بشنوى و ليكن تميز حروف و كلمات آن را ندانى نيز هوش را چون بغرور دنيا آكندهء صورت سخن را دانى و ليكن بر معنىاش واقف نشوى تا آب پاك كه ندم و آب چشم است بكرّات بر وى نريزى آن سياهى نرود اگر در تنعم و دولت و ناز آن نقش اعتقاد زنده بودى صحابه پاك ايوانها را به كازه مختصر بدل نكردندى خود بر كوشك نشستندى و انبيا و اوليا عليهم السلام در خوشى و كامروا بودندى تا هم اقبال دنيا و دولت آخرت بهم حاصل بودى و همه وسوسه‌ها از نواست و از تواناييست اما عاجز را چه وسوسه باشد و اللّه اعلم . فصل 15 مىگفتم در اللّه متحير باشم و از همه اوامر منقطع باشم كه تحير با تدارك راست نيايد چو اللّه مستغنى است همه عاشق و محب مىخواهد و بس همه صور شرايع و معاملات و قطع خصومات و حدود و زواجر از بهر آنست تا پاره‌پاره محب اللّه شوم و چنان محب شوم كه مرا از خوشى و ناخوشى خود خبر نباشد وقتى كه التّحيّات مىخوانم مىخواهم تا همه آفرينها باللّه بگويم و همچون عاشقان پيش معشوق خود صد هزار بيت مىگويم و چون سبحانك مىگويم مىبينم كه سبحانك در جمال اللّه متحير شد نيست چنانك بر سوم نگاه داشتن كسى نپردازم و هيچ انديشه ديگر نكنم جز